روز آخر دبستان ابوذر چمن و بدرقه ی معلمان با قطرات اشکهای صادقانه ی دانش آموزان

روز آخر رسید ... همه با شوق به مدرسه آمده بودند .....کلاس اولی های با زبان کودکانه می گفتند آقا فردا چه بنویسیم ...... نمی دانستند دنیای کودکانه اشان به پایان رسیده بود..... جمله سردی فضای مدرسه را گرفته بود ....وقت تمام... دانش آموزها صف آخرین روز سال را درست کنید می خواهیم خداحافظی بگیریم ازتون............!!!!!!!
صدای هق هق کودکانه اشان گلویم را بسته بود....افسوس...نگران.... قطرات اشک بر موج گونه هایشان سرازیر می شد ..... چشم ها سرخ شده بود و فریادها از همه جا گوش را نیز می رنجاند...بغض گلویمان شکست ..... اشک را در میان چشم هایم پنهان می کردم تا بیش از این دل کودکانه اشان نشکند.......... عکسی به یادگار گرفتیم و برایشان خاطره نوشتیم........ سالی پر از خوشی و موفقیت اکنون به پایان رسید ..... در میان غم و اشکهایشان دست سردمان را رها کردند و مجالی برایم ساختند تا با دلی پر از غم این جملات را بنویسم........بامن حرف نزن

/ 3 نظر / 34 بازدید
امير

سلام فرامرزی جان. بگمانم وقتی اشک جلوی چشمانت راسدکرده بودهق هق را اشتباه نوشتی .موفق باشی

یه فضول

میگم امیر هم 20 نمی گیرد آخه /به گمانم / جدا است .... من 20 می شم ..........[خنده]

ثمین

با سلام وخسته نباشید خدمت همکارای عزیز. خوشحال شدم از اینکه دبستان ابوذر محفل گرمی شده تا تاثیر بزرگی در محیط و منطقه بذاره.سال 81 بچه های چمن مدرسه نداشتند و با هر سختی که بود از وسط آب و تو اون بارون خودشونو به مدرسه راهنمایی ملاح می رسوندندالبته ناگفته نمونه که لهجه بامزه بجه ها رو متوجه نمی شدم وباید زبان تدریس می کردم .بعد از دو ماه تازه عادت کردم و شرایطو پدیرفتم.اما هیچ وقت بچه های با محبت جمن رو فراموش نمی کنم.سلا م من به همه ی معلما و بچه های خونگرم سادات بخصوص چمن .سمانه. هاجر.فاطمه میرزایی.شروع تدریس من از سادات شروع شد.دست مدیر وبلاگ و تهیه کننده اش هم درد نکنه که رابط ما شد با خاطرات گذشته.دورکی