برگشتی دوباره و دیدار با دانش آموزای سه سال گذشته ام

سال جدید شروع شد و من که به مدرسه ی دیگه ای رفته بودم در شروع سال برای دانش آموزای روستای قبلی ام مقداری شیرینی فرستادم تا  بدانند که هنوز من هم به یادشان هستم. بعد از دو ماه سرزده وارد مدرسه شدم و به یکباره همه ی دانش آموزهای مدرسه با دیدنم به حیاط آمدند و کلاس ها تعطیل شد . آن لحظه معنی محبتشان را فهمیدم ... اشک شوق ...یاد آن همه خاطره ... روزهای خوب در صورتشان پیدا بود ...(آقا چرا نیومدی ؟  آقا چرا نیومدی ؟ )تکیه کلامشان بود..

در آغوش کشیدن یک معلم آن هم با دستان معصوم و پر صداقت دانش آموزان ابتدایی مفهومی دیگر دارد که قابل بیان نیست..

گذر عمر را دیدن... بزرگ شدن دانش آموزهایم .. احساس رضایت ..و  محبت .......شعله ی خاموش شده ی شوق معلمی را در درونم روشن کرد که بادهای سرد جامعه مدت ها بود وجودش را یخ بسته بودند...

/ 0 نظر / 42 بازدید