پروفایل من
فرامرزی
تماس با من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
شهلا ، ژاله ، شیلا به سوی آسمان پر کشیدند!!!! نویسنده: ضرغام فرامرزی - دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩۱

لحظه ای می ایستم و به پشت سر نگاه می کنم . آری همین دیروز بود که برای اولین بار شروع به درس دادن کردم . درست چهار سال پیش..... هشت دانش آموز کلاس اول و دوازده کلاس چهارم در دبستان دکتر حسابی غریبی ها شهرک......  با عشق با همه رفتار می کردم و کلاس اولی هایم را دوست داشتم. شهلا بهترین بود . همیشه عالی، همیشه خندون ، معلم دوم کلاسم بود . او بود که همه چیز را به زبان کودکانه برایشان دوباره توضیح می داد .. آه چقدر دوستش داشتم..خنثی.
ژاله نفر دوم کلاس بود .. شیطون و پرحرف ، بانمک و شوخ ... به کلاسم روح تازه می داد و درسش خیلی عالی بود ..چشمک.
شیلا درسش را نمی خوند اما قلب مهربانی داشت .... جیغ زدن را دوست داشت..  هر بار که مشقش را انجام نمی داد بهانه های جالبی داشت ... با اون چشم های سبز و لباس سفیدشخنثی
چه آرزوهای دور و درازی براشون داشتم ... همه ی عکس هاشون هنوز اینجاست پیشمه....تمام خاطراتشون تو قلبم.....  یادمه شهلا چند تا گردو بهم داد روز اول ..... چون اولین بار بود خیلی برام جالب بود .... می نشستیم با هم حرف می زدیم ... نازش را می کشیدم..... تا به بقیه ی دانش آموزا کمک کنه ..............
چه انارهایی  با هم خوردیم و دعوتم می کردند خونه هاشون...... وقتی مدرسه تعطیل می شد خیلی خوب وباکلاس خداحافظی می گرفتیم.....بغل
صبح ها همیشه به یادشون از خواب بلند می شدم ...واقعا از ته دل دوستشون داشتم... اردوهایی که می رفتیم برای اینکه کسی از دستم شاکی نشه یه قاشق بر می داشتم و پیش همه یه قاشق غذا می خوردم... تحمل سختی ها با عشق به اونها آسون بود ...  باهم بازی می کردیم ...حتی بعده مدرسه....
سال بعد که اومدم مدرسه ی ابوذر چمن یه کم هدیه گرفتم با خودم بردم.. یک سال گذشته بود ... لب تاب را گذاشتم رو میز معلم و فیلم و عکس هاشونو نشونشون دادم ... چقدر همه خوشحال شدند ... ا اما دیدم شهلا داره گریه می کنه .... رفتم پیشش گفتم چیه شهلا جونم!!!! با بغض بهم گفت آقا چرا امسال نیومدی درسمون بدی؟؟
اشک هاشو پاک کردم و جلوی خودمو گرفتم .... چند تای دیگه هم ناراحت بودن اما اشک های شهلا برایم معنی دار بود.....
تو این چند سال همیشه به یاد اولین دانش آموزهایم بودم و غیر مستقیم هواشونو داشتم... تا اینکه بهم خبر دادن که ........ سه تا از دانش آموزهای کلاس اول سه، چهار سال پیشت  باهم رفتند لب دریا ( سد کارون 3) و غرق شدند.....ناراحت
دنیا روی سرم خراب شد .... مگه میشه  شهلا کوچولو دیگه نباشه !!!....... مگه میشه ژاله خانم همیشه شاد دیگه تو دنیا نباشه ...... شیلای زیبا چی شد !!!!!ناراحت
لعنت به این زندگی که جان کودکان معصوم را می گیره.... می خوام سد کارون 3 نباشه اگه قرار باشه دانش آموزهای معصومم رو ازم بگیره....
یعنی من دیگه نمی تونم منتظر باشم و آینده ی درخشانشونو ببینم ......ناراحت.
یعنی اگه خواستم دانش آموزام را ببینم باید برم سر یک تکه زمین که بهش میگن قبر!!!
با خاطراتتان چه کنم..........کاش می شد دست های معصومتان را بگیرم و با هم آب آب می نوشتیم .... کاش می شد درس خدای مهربان را با صدای بلند دوباره بخوانیم .......ناراحت
فردا می خوام برم غریبی ها سر قبرها و پیش خانواده هاشون .... شاید دلم آروم بگیره .....
شاید روح معصومشان  تقصیرها و کوتاهی هایم را ببخشند و حلالم کنند.
اینجا تو قلبم همیشه به یاد شما هستم ...   شهلا ، ژاله ، شیلا دوستتان دارم.....ناراحت

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر
کلمات کلیدی وبلاگ
 
دوستان من
موتور جستجوی خبر قطره