پروفایل من
فرامرزی
تماس با من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
یک خاطره ی زیبا و ماندگار خرداد 1392 نویسنده: ضرغام فرامرزی - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

 

آخرین روز بود . با دوستان خوبم سعید عباس زاده(معلم شهرک غریبی ها) و حیدر رحیمی (معلم سه چارک غریبی ها)  تصمیم گرفتیم به سر تنگ غریبی ها برویم و در باغ ها قدم های آخر سال 92 رادر منطقه غریبی ها بزنیم. به شیلات که رفتیم مثل همیشه برزو اسدی مسول شیلات ، با روی باز از ما استقبال کرد و طبق معمول مهمانش بودیم. بعد از کلی فیلم و عکس گرفتن از شیلات راهی باغ های سرتنگ غریبی ها شدیم. انگار در دنیایی دیگر بودیم . بهترین منطقه ی دهدز و باصفاترین مردم که من سال اول معلمی ام را در آنجا شروع کردم همیشه در ذهنم جریان داشت و اکنون داشتم در آن قدم می زدم. از لب رود گذشتیم و دائم عکس می گرفتیم و بلند بلند می خندیدیم . رود روستا که به رود کلو معروف بود با سرعت جریان داشت و آب آن که از یخ شدن برف ها بود سرد بود . پیشنهاد دادم دل به دریا بزنیم و ودر این آب یخ شنا کنیم. ماهی های شیلات را به کناری گذاشتیم وآروم آروم و با ترس و لرز به درون آب آمدیم . تمام بدنمان منقبض شده بود و نفس کشیدن سخت بود . برکه ی کوچک آب در میان جریان شدید آب خاطره ای نبود که بشود بدون عکاسی از کنار آن رد شد.

بالای برکه جریان شدید آب بود که منظره ای ترسناک در میان دو کوه بود و واقعا خیلی جرات و شهامت می خواست که خودمان را در آن جریان قرار دهیم . بعد از کلی دل دل کردن تصمیمیم گرفتم این فرصت را از ذهنم نگیریم و با شجاعت وارد شدم . هیجان آور بود و  همگی چندین بار خود را در آن جریان آب انداختیم و شنا کردیم . با لباس های خیس راه باغ ها را در پیش گرفتیم . اما باغ ها چنان به هم پیوسته و متراکم بودن که گم شدیم و پس از حدود 1 ساعت به جایی که می خواستیم بالاخره رسیدیم . یک آبشار کوچک اما خیلی پر آب آنجا بود و منظره ای که هر چه نگاه می کردیم بازهم جدید و لذت بخش بود . آتش روشن کردیم  و بساط چای را گذاشتیم . بعدش ماهی ها را که در شیلات تمیز کرده بودیم در میان چوب ها و زغال ها به سیخ زدیم.

لحظات رویایی بودند . من به دنبال پونه( گیاهی کوهی) رفته بودم دیدیم سعید خود را در زیر آبشار قرار داده . صحنه زیبایی بود اما حسابی یخ زده بود.

ماهی ها کباب شدند و من سفره را انداختم و از برگ درخت ها برای خودمان زیر پایی درست کردیم . مزه ی ماهی ها بی نظیر بود و تا آن لحظه نمی دونستم کباب کردن ماهی قزل آلا چه طعمی داره ؟؟خوشمزه

از بس ماهی ها زیاد بودند همدیگرو مجبور می کردیم بخوریم که اسراف نشه.ام جمله ی محلی این بود « دیه  نترم »خنده

همون موقعه بود فهمیدم برای شام جا ندارم .لبخند به سعید گفتم به آقای غریبی زنگ بزنه و بهش بگه برنامه ی دعوت از ما برای شام را کنسل کنه و بعد شام می آییم . 

بچه ها به شوخی گفتند تصمیم گرفتن زوده . زنگ زدیم اما شورای دهات و بهترین یاور معلم ها در روستا که طبق معمول کوتاه نمیومد.

 نزد یکی از اهالی روستا داس به دست گرفتیم و غله چیدیم . که اگه نمی چیدیم بهتر بود برایشان. .نیشخند آخه چند نفر باید غله های ریخته شده را جمع می کردند. 

بعد ار ظهر در میان آن همه سرسبزی و منظره ی رویایی به مدرسه برگشتیم . 4 سال پیش انجا اولین سال تدریسم را آغاز کرده بودم . آنجا برایم پر از خاطره بود . با کلمات بیان کردنش خیلی سخته . باورم نمی شد آنجا بودم . تک تک دانش اموزانم را بیاد آوردم و با دوستان  به قبرستان روستا رفتم و با فاتحه بر سر قبر سه دانش آموز دختر معصومم آرام گرفتم .

شهلا ، شیلا ، ژاله هنوز اینجایید. دیگر حرکتی نیست . به این طرف و آن طرف نمی روید . صدایی نیست، خاموش شده اید . لب به اعتراض یا به خنده باز نمی کنید . اینجا دلی هست که برایتان چشم به راه است.

من امده ام ، آدم های روستا می گویند خوش آمدی و دانش آموزها صدایم می کنند و مرا به خانه هایشان دعوت می کنند و شما غرق در سکوتید.نگران

 و شب هم رفتیم خانه ی محمد کاظم غریبی که الحق و انصاف ما را با خوبی های خودش همیشه شرمنده می کرد. یک مرد کامل و نمونه.با مردم خوب روستا در آن شب خیلی خوش گذشت و آن روز و شب برای همیشه در خاطرم ثبت شدند.

آن شب را با رویای خاطرات گذشته خوابیدم و از دوستان خوبم برای رقم زدن چنین روزی تشکر کردم.

ادامه ی عکس ها در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

کوچ عشایر / ( اسکله سادات حسینی ) نویسنده: ضرغام فرامرزی - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر
کلمات کلیدی وبلاگ
 
دوستان من
موتور جستجوی خبر قطره