پروفایل من
فرامرزی
تماس با من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
اینجا تو قلبم ..... هنوز زنده اید !!!!! نویسنده: ضرغام فرامرزی - سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

 

امروز با معلم ها رفتیم غریبی ها ....  تا لحظه ورود باورم نمی شد دیگه نمی تونم ببینمشون... هر لحظه خیال می کردم از در میان و بهم میخندن.... اما چشم های نگران مردم حرف دیگه ای می زد و خیالهایم باطل شد .... به دیدار خانواده هایشان شتافتیم و در غمشان شریک شدیم .. خستگی راه از یادمان رفت.... به مدرسه رفتم ... انگار همین دیروز بود که اولین سال تدریسم را آنجا شروع کردم.... آن روزهای خوب چه زود گذشت.در نگاهی سرد به دبستان و کلاس ها دلم گرفت... یاد آن قهقهه ی خنده هایشان دلم را سوزاند .... یاد آن بچگی ها و با صدای بلند حروف الفبا را تکرار کردن دلم را رنجاند... الف.. ب...پ....ت....

لبها و دست هایشان که بر اثر گردو و انار سیاه و سرخ شده بود یادم میومد ... بچه ها مریض میشین...... چرا ناخن هاتون بلنده.........

یادتون همیشه دوست داشتین کنار هم بشینید.... امروز اومدم سر قبرتون ... آره سه تاتون کنار هم بودید ...شونه به شونه... رو سه تا بلوک نوشته بود .. شهلا ، ژاله، شیلا

یادمه تو بنویسیم ها همیشه اسماتونو می نوشتین....همینطوری...یادتون بود سوره ی حمد و توحیدو حفظ کرده بودید و بلند بلند می گفتید.. آره امروز به یادتون منم رو قبرتون بلند بلند می گفتم... خیلی وقته برا هیشکی و هیچی گریه نکردم اما این حرفها داغمو تازه کرده ... اره دارم براتون گریه می کنم.... خداییش ببخشید اگه براتون خوب نبودم .. اگه یادتون ندادم روانتر بخونید... اگه یادتون ندادم بهتر حساب کنید... و اگه یادتون ندادم شنا کنید..... تقصیر من بود که انسانیت و فداکاری درس دادم تا همه برای هم بمیریید ...تا همه دست های همو بگیرید و غرق بشید... شما چقدر دوستای خوبی برای هم بودید و من خبر نداشتم... منو بگو می گفتم با هم قهر نکنید و همدیگرو دوست داشته باشید ... آخه من که نمی دونستم حاضرید برای هم بمیرید....من چه ساده بودم که خیال می کردم معلم کلاس منم.... نه نه ... معلم شما بودید..شما بودید که درس فداکاری و انسانیت را به همه آموختید...

فیلماتونو دیدم ، دارید تو فیلم دست تکون می دید و می خندید ، نکنه دارید ازم خداحافظی می گیرید... میگم یادتون که هست رو صف بلند بلند صلوات می فرستادید که همه ی دهات می شنیدند وبیدار می شدن.... امروز نه تنها مردم روستای خودتون بلکه همه ی آدم های آشنا و غریبه داشتن بلنه بلند صلوات برای شما می فرستادن .... نکنه می خواین بگین که با صدای صلواتشون بیدار نشدید ... نگید نه، که باورم نمیشه.... می دونم سه تایی تون مثل همون موقعه دارین بهم میخندین.... آره می دونم ... مثل همون وقتی که مشق نمی نوشتید و قالم می ذاشتید و بعدش نشونم می دادید ، میگفتین دیدی نوشته بودم..... ای شیطون ها !!!!

یادتونه که همیشه جایزه می گرفتین ، امروز با خودم گفتم چی بهتون بدم که به هم حسودیتون نشه... جایزه شما اشک های من بود که دیدید... آره حتما دوست دارید و گرنه بخاطرش جونتونو نمی دادید ...یه حس قوی تو وجودم میگه چقدر خودم دوستون داشتم و نمی دونستم هم ....  آره بعد رفتنتون اینقدر پشیمون شدم که این همه راه براتون برداشتم اومدم تا فقط روی قبرتون بشینم و گریه کنم.... از دانش آموزهای دیگه هم گله دارم که چرا نمیان پیشم و بهم سلام کنن ...مگه اونها مثل شما منو دوست ندارن؟

اصلا وقت کلاستونو نگیرم... نوبت شماست ، بگید ببینم این همه رو سکو نماز خوندیم و با هم دعا کردیم ... شما خدا را دیدید حالا یا نه ؟؟ اگه آره پس چه شکلیه؟ هی شهلا فارسی صحبت نکن و کلاس نزار!!جواب بده !!! سه تایی تون بگین!!!  چرا اینو پرسیدم!! مگه یادتون نیست همیشه از من می پرسیدید؟ من که ندیدم خدا رو !! شما که دیدید بگید حالا........

میگم اونجا هم درس و مدرسه و کلاس و معلم و از این چیزا داره..... خوب اگه داره بگید تا با بچه های کلاس همه بیاییم اونجا ؟؟؟ می خواین اونجا بازم من معلمتون باشم یا یه فرشته ؟؟ رودر واسی نکنید راستشو بگیید! قول میدم دیگه هیچوقت صفر براتون نزارم!!

میگم شنیدم اونجا خیلی روون می نویسید و می خونید ها !! اینا کار معلمه کلاس اولتونه یا اینکه خدا داره دستتونو می گیره و فشار میده !! کیا دارن مداداتونو تیز میکنن! آشغال هم میریزین زیر میز یا نه ؟؟؟ کلاس ها را کی جارو می زنه؟ یادتونه چند تا کلاس چهارومی را می گرفتیم میزاشتیم داخل کلاس و یه جارو بهشون می دادیم و میگفتم تمیزش کردین تا درو باز کنیم و خودمون می نشستیم انار و گردو می خوردیم ..آره انجیر و انگور هم بود... اما شما همیشه تعارفی بودید و جلوی من چیزی نمی خوردید.... خوب دیگه چه خبر؟ حوصلتون که از تکالیف سر نمی ره؟ کی خطشون میزنه؟ مهر صد آفرین هم دارید؟ اونجا هم میشه یواشکی تقلب کنید و از روی دست هم بنویسید یا نه !! شهلا نکنه بازم تو داری بقیه رو راهنمایی می کنی !!! جان من، دختر خوبم کمکشون کن! اصلن گروهی کار کنید ... گروه سه نفری درست کنید... یالا زودتر  ..... ژاله باز تو بهونه میاری که میخوای با شهلا و شیلا باشی ؟..... خوب آرومتر بابا!  شهلا و ژاله و شیلا گروه اول! گروه دوم همکلاسی هاتون نرگس و مدینه و راضیه و حسام و سام هم که گروه آخر میشن ... منم با مردای کلاسم دیگه گروه سه...... خوب آماده!!!!  گروه اول با دریا جمله بساز ببینم!!!   آقا ما بگیم  ...  نه بچه ها سه تایی با هم بگید : * ما دریا را دوست داریم چون راه بهشت است !!!  گروه دوم و سوم ساکت، همه دارند با هم میگید این چه جمله ای است ؟؟ جملشون درسته یا نه بچه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای زنگ خورد ... همه با هم دارند بازی می کنن ... از همین بازی ها که دست دخترها تو همه و دارن میچرخن... بازم اعتراض بقیه شروع شد .... آقا ما قبولمون نیست چرا همیشه دست های شهلا و ژاله و شیلا تو دست هم باشه ؟؟؟ ما نمی دونیم ما هم باید بریم بینشون !! نه بچه ها خوب اینا دوست دارن همیشه با هم باشن!! چکارشون دارید... اصلا حالا که اعتراض دارید همه بیاید برین کلاس ، هدیه های آسمان در بیارین !!

خوب درس چندیم؟ آقا درس ** خدای مهربان**  آقا خدا بچه کوچیک ها را بیشتر دوست داره یا آدم بزرگ هارو ؟؟  نه ببیند خدا همه را دوست داره ... اما بچه کوچیک ها مثل شما گلهای خوبم را چون معصومید و گناه نکردین خیلی خیلی دوست داره ؟؟؟ آقا راست میگن اگه بچه کوچیک ها بمیرن ، میرن تو بهشت؟؟؟  چیه گروه یک هوس بهشت کردین مگه؟؟؟؟ گروه دو و سه با هم گفتن آقا این گروه چه سوالهایی می پرسن!!!! خوب بچه ها کتاب کارش را در بیارین و دریا را آبی کنید، خورشیدو زرد و بعدش هم توی ابرها آرزوهاتونو بنویسین!!!  یالا زود !!

امروز اومدم کنار مدرسه مان یادتون که نرفته .... ها ... آره گفتم شاید رفتید اونجا دیگه ما رو فراموش کردین .... میگم خدا ازتون نپرسید معلم کلاس اولتان کی بود؟ اسمش چی بود؟ ازش راضی بودین یا نه ؟ دوست دارم با هم بگین نه خدای مهربون کارش نداشته باش! بهمون خوندن ونوشتن  یاد داد ... خداییش به خدا میگین یا از دستم ناراحتید؟ شرمنده ام اگه همه ی نمره هاتونو بیست نکردم.... من که نمی دونستم اونجا پیش خدا گله می کنید!! امروز کنار مدرستون به خاطره هامون فکر می کردم ..صدای مادرهاتونو شنیدم که اسم هاتونو صدا می کردن می گفتن : مگه نمیایید برین مدرسه ، آخه معلماتون دم در منتظرتونن!!!!   دلم دیگه طاقت نیاورد همون جا کنار تیرک دروازه که همیشه داد میزدید : گل گل گل گل....... اشک هامو ریختم...  آخه گل های من درسته چند سال بود که ندیده بودمتان ... اما به خدا تو قلبم یادتون بودم..... دوست داشتم موفقیتوتونو ببینم ... مگه نگفته بودید می خواییم دکتر و معلم بشیم.....

امروز خیلی تشنه شدیم ... هر چه آب می خوردیم سیر نمی شدیم .... می خواستم ببینم نکنه شما هم تشنه تون بود که رفتید تو آب !!!! خودتون خواستید آب بخورین یا اینکه اب خواست شما را بخوره !!!  نکنه اون ته آب آبی چیزی یا نوری از خدا دیدن هم با هم رفتید.... خداییش اگه چیزی هست بهم بگین  ........ آخه دلم دیگه طاقت نمیاره .... میگم ما هم مثل پدر و مادرهاتون پژمردیم... خشک شدیم....ما هم می خوایم بیاییم تو آب ، تازه بشیم.... مثل شما آسمونی بشیم.....

دیگه اشکام نمیزارن چیزی بنویسم... خداییش منو حلال کنید... من هیچوقت اولین و بهترین دانش آموزهامو فراموش نمی کنم ... قول میدم قدر زنده ها رو بدونم... پشیمونم اگه نتونستم بیشتر دست های معصومتان را هدایت کنم ... دوست داشتم حتی یه بار کنارم ببینمتون و نوازشتون می کردم اما نشد .... امروز هم خواستم قبرهاتونو تو آغوشم بکشم اما نشد... قول میدم تا وقتی اینجا تو دیارتون هستم بیام و بهتون سر بزنم. سلام ما را به خدا برسانید و برایم آمرزش بخواهید...

شهلا ، ژاله ، شیلا همیشه توی قلبم زنده اید و بیادتونم.. خیلی خیلی دوستون دارم .

معلم کلاس اولتون : فرامرزی

لینک      نظرات ()      

مطالب اخیر
کلمات کلیدی وبلاگ
 
دوستان من
موتور جستجوی خبر قطره