پروفایل من
فرامرزی
تماس با من
نویسنده (های) وبلاگ
آرشیو وبلاگ
سال تحصیلی 95 -1394 - آموزش ابتدایی شهرستان کارون نویسنده: فرامرزی - شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥

 

سال تحصیلی 95-1394 سال پر از تجربه و اتفاقات مهم بود. تیر ماه سال 1394 بهترین پایان نامه مدیریت آموزشی دانشگاه شهید چمران را با عنوان بررسی امکان پیاده سازی دانشگاه کارآفرین از دیدگاه مدیران و اعضای هیئت علمی دانشگاه شهید چمران را دفاع کردم. بعد از اون روی مهارت زبان انگلیسی کار کردم و هدفم ادامه تحصیل در خارج از کشور بود. به خاطر همین و علاقه خودم، شهریور ماه این سال خیلی تلاش کردم تا انتقال دائم ام به اهوازم درست بشه. اولین روز مهر منتقل شدم و از منطقه دهدز با همه خاطرات و روزها و لحظه های فراموش نشدنی اش خداحافظی کردم.  در شروع سال تحصیلی به شهرستان کارون اومدم و مسولیت آموزش ابتدایی را به عهده گرفتم. و واقعا مسولیت سخت و بسیار پر وظیفه و سنگینی بود. با خیلی از مشکلات و بحران های آموزشی و کمبود منابع انسانی و مالی روبه رو بودیم. اما وجود با ارزش مسولین، مدیران، معلم ها و معاونین با ارزش کارون و کمک های خدای بزرگم همه و همه چیز عالی و بی نظیر پیش رفت. سال بسیار موفق و پر تجربه ای رو سپری کردم و از اینکه می تونستم در سطح گسترده به دانش آموزا و همکارام کمک کنم خوشحال و راضی بودم. آموزش مهمترین واحد و قلب اداره آموزش و پرورش بود و باید منشا تغییر و تحول و ارزش گذاری و احترام می بود. تلاش کردم تا اندیشه ها، باورها و نگرش های علمی و مدیریتی رو حتی الامکان برای سازمان، همکارام و دانش آموزای کشورم پیاده کنم. در باور و اعتقادم این جمله نقش بسته بود که کارون ما دانش آموزانمان هستند؛ نگذاریم خشک شوند. از وظیفه و نقش ام آگاه بودم؛ دوست داشتم مفید باشم؛ ساعت ها روی مسائل، طرح ها و فعالیت های آموزشی فکر می کردم و تلاش می کردم بهترین ها برای کارون باشد. در سالی که گذشت بسیاری از همکاران خارج از وظیفه و تعهد خودشون برای دانش آموزا و معلمای کارون تلاش می کردند. ارزش شناسی و قدرشناسی از همکاران وظیفه اولیه ام بود. برنامه ها و طرح های اجرا شد که در سطح استان و تعدادی حتی در کشور بی نظیر بود. فقط و فقط مثل همیشه دانش آموزان و همکاران را می دیدم؛ اگر برای اونها طرح و فعالیتی مفید بود باید انحام می شد. مشارکت همکاران در همه زمینه ها ستودنی بود. قدر دان تلاش ها و زحمات همیشگی همه ی همکاران از دورترین مدرسه ها تا همه همکاران اداره آموزش و پرورش هستم. کارون در این سال حدود 21 هزار دانش آموز ابتدایی در قالب 120 دبستان و بیش از 800 کلاس درس داشت. 

تو این سال خیلی از وقتم را برای سازمان و مسولیتم گذاشتم. در خیلی از موارد به زندگی شخصی خودم و انجام پایه ای ترین امور نپرداختم. به نوعی خود را فدای رسالت و اعتقادم برای موفقیت اهداف آموزشی کرده بودم. از مطالعه عمیق و زیاد برای مقطع دکترا بازمونده بودم و روز به روز این نگرانی برایم بیشتر می شد. اما معتقد بودم خدا مثل همیشه بهم کمک میکنه. همینم شد و تو این سال تونستم داخل آزمون سراسری رتبه بسیار خوبی بیارم و مقالات ام همزمان چاپ شد و نتیجه این شد که به عنوان نفر اول وارد مقطع دکتری دانشگاه شهید چمران شدم. حتی استعداد درخشان دانشگاه چمران هم بدون آزمون  پذیرفته شدم. خلاصه تلاش هام نتیجه داد و لطف همیشگی خدا شامل حالم شد و به یکی از مهمترین اهداف و خواسته ی تحصیلی ام رسیدم. 

از اونجایی که همزمان ادامه تحصیل و انجام کار و وظیفه واگذار شده سازمان به نظرم سخت و ناممکن میرسه، از آموزش ابتدایی کارون با همه خاطرات خوب و بیاد موندنیش خداحافظی میکنم. امیدوارم در آینده بهتر بتوانم برای جامعه و کشورم مفید باشم. 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

سال تحصیلی 94-1393 نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

سال تحصیلی 1394-1393 را به صورت انتقال موقت در اهواز و شهرستان کارون گذروندم. تو این سال پایه چهارم ابتدایی را در دبستان مهاجرین و کلاس های زبان را در دبیرستان بنی طرفی تدریس نمودم. همزمان ترم های 3 و 4 کارشناسی ارشد مدیریت آموزشی را در دانشگاه شهید چمران هم تحصیل نمودم. سال تحصیلی بسیار فعال، پرخاطره و لذت بخشی داشتم و از اینکه همزمان تحصیل و تدریس می کردم بسیار خوشحال بودم. خیلی از انسان های دوست داشتنی و بی نظیر بهم کمک کردند که هیچوقت محبت ها و خاطراتشون رو فراموش نمیکنم. از اساتید بسیار خوبم در دانشگاه که لحظه به لحظه حضور در کنارشون برام افتخار بود و رشد علمی و نگرشی خودم را در کنارشون حس می کردم. همکلاسیای و هم اتاقی های خیلی خوبم که همه جوره به هم کمک کردند و بهم آرامش و نشاط بخشیدند. مدیرا و معاونین و همکارام داخل دبستان مهاجرین و دبیرستان بنی طرفی که خیلی روابط انسانی و جو خوبی برقرار کردند. دانش آموزای خوبم که با برنامه ها و روش های تدریسم سازگار شدند و فعالیت های یادگیری را انجام میدادند. و مسول خوب آموزش اداره کل که با نگرش روشن و آینده نگر نسبت به آموزش و پرورش و توجه به پرورش و رشد معلمین متخصص زمینه ادامه تحصیلم را فراهم نمود. خلاصه همیشه دعا کنان یاد همه این عزیزان هستم...

لینک      نظرات ()      

سال تحصیلی 94-93. اهواز- کارون- دبستان مهاجرین( 30 عکس در ادامه مطلب) نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

جشن آخرین روز سال تحصیلی...... اتحاد دانش آموزی و معلمیبه من زنگ بزنبای بای

ادامه ی عکس ها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

سعید ممبینی/ دانش آموز شهرک غریبی ها/ سال 87 نویسنده: فرامرزی - پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳

سال 87 کلاس سوم بود. با هم مثل برادر بودیمچشمک و به هم کمک می کردیم. الان دانشجوی رشته حقوقه ترم 3هورا. خوشحالم که تونست از بین همه ی دانش آموزا با وجود داشتن مشکلات زیاد، راه خودشو پیدا کنه. آرزوی موفقیت و سلامتی براش دارمتشویق.

لینک      نظرات ()      

آخرین مجموعه عکس های روی بارج شیوند- بهار 93 نویسنده: فرامرزی - چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

تشکر ویژه از معلم نمونه: آقای درویشی تشویقتشویقتشویقتشویق


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

زمستان شیوند - 14 عکس+ ادامه مطلب نویسنده: فرامرزی - پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

8 عکس از دانش آموزان و معلمان غریبی ها-بهار 93 نویسنده: فرامرزی - پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

دانش آموزان و معلم دبستان شهید بارزی سه چارک،بهار 1393

دانش آموزان و معلمان(سعید عباس زاده،سعادت شیرزادی، مجتبی شیرزادی) دبستان دکتر حسابی شهرک، بهار 93 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

20 عکس از روستاهای شیوند و غریبی ها+ ادامه مطلب نویسنده: فرامرزی - پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

رشته کوه زاگرس بهار 1393 ،دهدز


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

بازدید مسولان اداره آموزش و پرورش دهدز از دبستان شهید بارزی سه چارک+25عکس نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢

در اقدامی تاریخی و انسان دوستانه مسولان آموزش و پرورش دهدز از دبستان شهید بارزی سه چارک بازدید کردند و با هدایایی از دانش آموزان باهوش و با استعداد این دبستان تقدیر کردند. حضور آقای مولایی ریاست محترم اداره که تاکنون از مدارس محروم زیادی بازدید کردند و نیز حضور آقایان فرهادی - حسینی - حاتمی - بابایی - یزدانی - بیژن حسینی- باعث دلگرمی دانش آموزان و اولیا و معلم این دبستان شد. همکاران اداری که پس از طی مسیر25 دقیقه ای روستا به مدرسه ی محروم و فاقد ساختمان و بدون امکانات اولیه ی روستا رسیدند مورد استقبال معلم و دانش اموزان قرار گرفتند. در پایان مسولان ضمن رضایت کامل از روند آموزشی و سطح دانش آموزان دبستان با استقبال اولیا از روستای سراشکفت خارج شدند. مجموعه عکس های این دیدار در ادامه مطلب آمده است. 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

معلمان غیر بومی در راه مدرسه های دهدز نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

عکس های جدید روی بارج شیوند + به ادامه مطلب بروید نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩٢


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

معلمان منطقه ی غریبی ها، شیوند، خدابخشی ها، جوکار+ ادامه ی مطلب نویسنده: فرامرزی - جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢

چه یسیارند آنها که از خود برای دیگران گذشتند .. بر ناملایمات طبیعی و انسانی فارق آمده اند تا نسلی شایسته ی نام ایران به جای گذارند . اینان ره درستی را  می پیمایند و سزاوار ستایش و تمجیدند .. عکس فوق معلمانی را نشان می دهد که با جان و دل در مسیر آبادانی ذهن یچه های زاگرس در تلاشند .. 

دعای ما سلامتی و موفقیت آنان است...     

 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

سال 93-92 مدرسه ی سه چارک سر اشکفت/ 22 عکس / ادامه مطلب نویسنده: فرامرزی - شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

انعکاس مظلومیت کودکان و مادران غریبی ها در سایت های کشور/نویسنده:فرامرزی نویسنده: فرامرزی - شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

با تشکر از سایت خوز نیوز در انعکاس مطلب :

ناله کودکان بیگناه حادثه غرق شدن مینی بوس غریبی‌ها

نوشته شده توسط اینجانب در تیتر اول این سایت که گوشه ای از مظلومیت مردم روستای غریبی ها را از زبان کودکان عنوان کرده.

جهت ورود بر روی عنوان کلیک کنید ....

منبع : http://www.khouznews.ir

لینک      نظرات ()      

ناله ی کودکان بی گناه حادثه ی غرق شدن مینی بوس غریبی ها نویسنده: فرامرزی - پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢

اینجا بهانه ی ساخت سینما و هتل نداریم . شهر بازی و اتوبان هم نمی خواهیم . ما را به انتخابات شما کاری نیست . به قیمت سکه و طلا و بورس هم نظری نداریم . ما را چه به سیاست داخل و خارج  و تمدن و ..... ما که نمی دانیم پیرو کدام مسول و معصوم زمان باشیم . تمام حرف ما اینه :

 ((( ما انسانیم ، بگذارید خوب یا بد زندگی کنیم )))

بگذارید در ده کوچکمان بازی کنیم . در صحرای خدا و نیاکانمان بدویم . پدر و مادرمان را تا زمین های کشاورزی کوچکمان همراهی کنیم .  بگویم و بخندیم . ما بهشت دنیا را از شما نمی خواهیم . به گوشه ی مسجد کوچک ده مان راضی ایم .

ما را به حال خود واگذارید . کاری به رود کارونم نداشته باشید . زمین و کاشانه ام را از ما نگیرید . اگه نیازی داشتید هر چه خواستید بردارید ، ماها قدر مهمونهامو می دونیم و احترامشونو داریم. آخه خدای مهربون گفته ...

من میگم اینا را گرفتی خوب اشکال نداره ما که بخیل نیستیم و ادعایی نداریم  اما لااقل بزار به اون طرف رود بریم . بزار خوش باشیم . بدویم ، بازی کنیم و پدر و مادرامون به کارهشون برسن . 

اون جاده ها که پدر بزرگ ها با دست خالی ساختنش را شما بردین زیر آب حالا... حالا ما چیکار کنیم . چقدر از عمرمونو پشت سد  شما باشیم ووایسیم تا یه لنج بیاد ..

باید چندتا از ما بچه کوچیک ها تو آب غرور و افتخار شما غرق بشیم . آخه شما که با هلی کوپتر میایی و میری ... نمی دونی جون ما بسته به این آب و خاکه ..

کاری ازتون نخواستیم . نخواستیم به فکر درس و مدرسه و هزینه ها بشین.

مثل بچه های اون ور آبی یا پایتخت و شهر بزرگ که نیستیم چیزهای بزرگ بزرگ بخوایم.

اصلا بهونه ی بزرگ ماها یه شیرینی کوچلوه ، دوتا باشه خوبه یکشیم برا فردا .. اما پدر و مادرم میگن کی فردا رو دیده .... ماها آرزوهامون تا امروزه نه که پول بزاریم جدا واسه دانشگاه و ازدواج و خونه .... البته اینا را بزرگترهامون گفتن من که نمی دونم چی اند..

 ما که نخواستیم فقیر نباشیم . نخواستیم از کشورمون سهم بگیریم . ما فقیرها همیشه به کم قانعیم .

ما بچه کوچکیا الان اون دنیایم. درسته راحت شدیم و اینجا خدا یه قول هایی هم داده که با مال شما خیلی فرق می کنه.... اما بابت اون همه عذاب و اشک های پدر و مادرم و فامیل هام زود زود ازم نخواین ببخشمتون. اینجا دیگه نمی تونین یه آب نبات دستم بدین که  ببخشمتون....

راستی اینجا بچه کوچیک زیاده ، شهلا و شیلا و ژاله که پارسال اومدند کلی چیزای خوب خوب یادمون دادند . اونها مثل ما اینقدر کارونو دوست داشتن که هر چی از آبش می خوردند سیر نمی شدند . آدم ها وطن و جای خودشونو دوست دارن ، اگه چهار طرفمون را پر آب کنید باز هم دوستا و پدر و مادرمون نمیرن جای دیگه ..

راستی یه فرشته کوچلو تو درس ریاضی ازمون پرسید ، با سه هزار میلیارد چند تا پل کوچیک میشه ساخت ؟؟؟؟؟  ناراحت من نمی دونستم آخه نه ما و نه پدر و مادرامون سواد نداشتیم ... سوالاتوشونو شهلا و دوستاش دیدن گفتن خیلی سخت بودن و مال ما هم نیستن .. گفتن مال شماست تا بیایین اینجا تو این دنیا ... پول سد و نفت و گاز و منابع و در آمدها و خرج ها و... آخه من چه می دونم .. فقط  گفتند اگه خوب جواب ندین ، خیلی براتون بد میشه ..... متفکر

به ما که اینجا داره خیلی خوش میگذره ، دلم برا بچه ها و مردم سادات حسینی و غریبی ها می سوزه که هنوز اونجا پشت آب اند ... می بینمتون زوده زود .... بای بای. بای بای

 

بارها غم را در چهره ی مردم منطقه سادات و غریبی ها دیده ام .. به کدامین گناه و سیاست مردم کشورم اینچنین باشند ...       کاش دست توانایی بود برای کمک به مردم و خلق..... 

اینجا خودم غم کشیده ای بیش نیستم و جز دعا کردن کاری از دستم بر نمی آید . از طرف همه ی معلمین به خانواده های محترم و داغدار غریبی ها تسلیت می گوییم و آرزوی صبر  و ایمان قوی در این روز و شبهای ماه مبارک رمضان برایشان آرزومندم.

 

 

لینک      نظرات ()      

یک خاطره ی زیبا و ماندگار خرداد 1392 نویسنده: فرامرزی - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

 

آخرین روز بود . با دوستان خوبم سعید عباس زاده(معلم شهرک غریبی ها) و حیدر رحیمی (معلم سه چارک غریبی ها)  تصمیم گرفتیم به سر تنگ غریبی ها برویم و در باغ ها قدم های آخر سال 92 رادر منطقه غریبی ها بزنیم. به شیلات که رفتیم مثل همیشه برزو اسدی مسول شیلات ، با روی باز از ما استقبال کرد و طبق معمول مهمانش بودیم. بعد از کلی فیلم و عکس گرفتن از شیلات راهی باغ های سرتنگ غریبی ها شدیم. انگار در دنیایی دیگر بودیم . بهترین منطقه ی دهدز و باصفاترین مردم که من سال اول معلمی ام را در آنجا شروع کردم همیشه در ذهنم جریان داشت و اکنون داشتم در آن قدم می زدم. از لب رود گذشتیم و دائم عکس می گرفتیم و بلند بلند می خندیدیم . رود روستا که به رود کلو معروف بود با سرعت جریان داشت و آب آن که از یخ شدن برف ها بود سرد بود . پیشنهاد دادم دل به دریا بزنیم و ودر این آب یخ شنا کنیم. ماهی های شیلات را به کناری گذاشتیم وآروم آروم و با ترس و لرز به درون آب آمدیم . تمام بدنمان منقبض شده بود و نفس کشیدن سخت بود . برکه ی کوچک آب در میان جریان شدید آب خاطره ای نبود که بشود بدون عکاسی از کنار آن رد شد.

بالای برکه جریان شدید آب بود که منظره ای ترسناک در میان دو کوه بود و واقعا خیلی جرات و شهامت می خواست که خودمان را در آن جریان قرار دهیم . بعد از کلی دل دل کردن تصمیمیم گرفتم این فرصت را از ذهنم نگیریم و با شجاعت وارد شدم . هیجان آور بود و  همگی چندین بار خود را در آن جریان آب انداختیم و شنا کردیم . با لباس های خیس راه باغ ها را در پیش گرفتیم . اما باغ ها چنان به هم پیوسته و متراکم بودن که گم شدیم و پس از حدود 1 ساعت به جایی که می خواستیم بالاخره رسیدیم . یک آبشار کوچک اما خیلی پر آب آنجا بود و منظره ای که هر چه نگاه می کردیم بازهم جدید و لذت بخش بود . آتش روشن کردیم  و بساط چای را گذاشتیم . بعدش ماهی ها را که در شیلات تمیز کرده بودیم در میان چوب ها و زغال ها به سیخ زدیم.

لحظات رویایی بودند . من به دنبال پونه( گیاهی کوهی) رفته بودم دیدیم سعید خود را در زیر آبشار قرار داده . صحنه زیبایی بود اما حسابی یخ زده بود.

ماهی ها کباب شدند و من سفره را انداختم و از برگ درخت ها برای خودمان زیر پایی درست کردیم . مزه ی ماهی ها بی نظیر بود و تا آن لحظه نمی دونستم کباب کردن ماهی قزل آلا چه طعمی داره ؟؟خوشمزه

از بس ماهی ها زیاد بودند همدیگرو مجبور می کردیم بخوریم که اسراف نشه.ام جمله ی محلی این بود « دیه  نترم »خنده

همون موقعه بود فهمیدم برای شام جا ندارم .لبخند به سعید گفتم به آقای غریبی زنگ بزنه و بهش بگه برنامه ی دعوت از ما برای شام را کنسل کنه و بعد شام می آییم . 

بچه ها به شوخی گفتند تصمیم گرفتن زوده . زنگ زدیم اما شورای دهات و بهترین یاور معلم ها در روستا که طبق معمول کوتاه نمیومد.

 نزد یکی از اهالی روستا داس به دست گرفتیم و غله چیدیم . که اگه نمی چیدیم بهتر بود برایشان. .نیشخند آخه چند نفر باید غله های ریخته شده را جمع می کردند. 

بعد ار ظهر در میان آن همه سرسبزی و منظره ی رویایی به مدرسه برگشتیم . 4 سال پیش انجا اولین سال تدریسم را آغاز کرده بودم . آنجا برایم پر از خاطره بود . با کلمات بیان کردنش خیلی سخته . باورم نمی شد آنجا بودم . تک تک دانش اموزانم را بیاد آوردم و با دوستان  به قبرستان روستا رفتم و با فاتحه بر سر قبر سه دانش آموز دختر معصومم آرام گرفتم .

شهلا ، شیلا ، ژاله هنوز اینجایید. دیگر حرکتی نیست . به این طرف و آن طرف نمی روید . صدایی نیست، خاموش شده اید . لب به اعتراض یا به خنده باز نمی کنید . اینجا دلی هست که برایتان چشم به راه است.

من امده ام ، آدم های روستا می گویند خوش آمدی و دانش آموزها صدایم می کنند و مرا به خانه هایشان دعوت می کنند و شما غرق در سکوتید.نگران

 و شب هم رفتیم خانه ی محمد کاظم غریبی که الحق و انصاف ما را با خوبی های خودش همیشه شرمنده می کرد. یک مرد کامل و نمونه.با مردم خوب روستا در آن شب خیلی خوش گذشت و آن روز و شب برای همیشه در خاطرم ثبت شدند.

آن شب را با رویای خاطرات گذشته خوابیدم و از دوستان خوبم برای رقم زدن چنین روزی تشکر کردم.

ادامه ی عکس ها در ادامه ی مطلب 


ادامه مطلب ...
لینک      نظرات ()      

کوچ عشایر / ( اسکله سادات حسینی ) نویسنده: فرامرزی - چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢

لینک      نظرات ()      

روز معلم ... دبستان سلمان فارسی غریبی ها.. اردیبهشت 92 نویسنده: فرامرزی - دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢

لینک      نظرات ()      

مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر
کلمات کلیدی وبلاگ
 
دوستان من
موتور جستجوی خبر قطره